محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2299
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : و همچنان ببودند تا مردم دربارهء بقاى آنها بسيار سخن كردند . گويد : و چون حجاج بيامد گفت : « هر كه جزو گروه مهلب است به محلى كه نوشتهاند رود و خويشتن را به زحمت نيندازد » عمير از جا برخاست و گفت : « من پيرى ناتوانم و دو پسر نيرومند دارم يكى از آنها را به جاى من فرست » گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « عمير بن ضابى » گفت : « به خدا از چهل سال پيش نافرمانى خدا مىكرده اى ، به خدا ترا عبرت مسلمانان مىكنم ، بخاطر دزد سگ به ناحق خشم آوردى ، پدرت خيانت كرد و به بند افتاد ، تو نيز قصد داشتى و واماندى ، من قصد مىكنم و وا نمىمانم . » و گردن او را زدند . سيف گويد : يكى از مردم بنى اسد كه جزو غازيان عثمان بود براى من نقل كرد كه وقتى حجاج بيامد و بانگ احضار زدند ، يكى ديگرى را به جاى خويش عرضه كرد كه از او پذيرفت و چون برفت اسماء بن خارجه گفت : « كار عمير مورد علاقهء من بود » گفت : « عمير كيست ؟ » گفت : « همين پير » گفت : « زخمى را كه فراموش كردهام به ياد من آوردى ، مگر تو جزو كسانى نبودى كه سوى عثمان رفتند ؟ » گفت : « چرا » گفت : « جز او در كوفه كس ديگر هست ؟ » گفتند : « آرى كميل . » گفت : « عمير را پيش من آريد و گردن او را بزد » آنگاه كميل را پيش خواند كه فرارى شد و طايفه را بجاى او دنبال كرد و از